دل نبند تنها بسوز
درباره وبلاگ


×به وبلاگ مسعود خوش آمدید نظر یادتون نره×

پيوندها
رها.......
ردیاب ماشین
جلوپنجره اریو
اریو زوتی z300
جلو پنجره ایکس 60










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 76
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 79
بازدید ماه : 78
بازدید کل : 16244
تعداد مطالب : 116
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1



نويسندگان
مسعود

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:, :: 21:54 :: نويسنده : مسعود

 

 

 خدايا!                                                                                                                                 

 

خيلي ها دلمو شكستن، بيا با هم بريم سراغشون..!

  من نشونت ميدم، تو ببخششون...!

 

 
دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:, :: 17:57 :: نويسنده : مسعود

                                                                              

 
دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:, :: 17:6 :: نويسنده : مسعود

وای خدایا دیگه خسته شدم . . .

این ثانیه ها کی میگذره؟

خدایا دلم هوای عشقمو کرده

کی میشه من ببینمش؟

 
دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:, :: 16:36 :: نويسنده : مسعود

 

ترم اول (ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشهراستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!

لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!

ادامه مطلب . . .

 



ادامه مطلب ...
 
یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:, :: 19:44 :: نويسنده : مسعود

 

 

 

 

 

 الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

 

                                

 

 


 
شنبه 21 مرداد 1391برچسب:, :: 19:11 :: نويسنده : مسعود

اگه عشقت تنهات بزاره بهش چی میگی واسه آخرین بار؟

برام حتما بگین میخوام بدونم

 
شنبه 21 مرداد 1391برچسب:, :: 18:45 :: نويسنده : مسعود

اگه روزی داستانم روبرای کسی تعریف کردی بگو

بی کس بود ولی کسی رو بی کس نکرد

تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت

دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست

کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد

و شایدم بد بودولی برای کسی بد نخواست
 

 
شنبه 21 مرداد 1391برچسب:, :: 18:40 :: نويسنده : مسعود

کسی چه میدونه

من...

امروز...

چندبار فرو ریختم

چندبار دلتنگ شدم

از دیدن کسی که..

فقط پیراهنش شبیه تو بود

 

 
شنبه 21 مرداد 1391برچسب:, :: 18:28 :: نويسنده : مسعود

اونقدر جرات داشته باش

و    بهش بگو    که  * نمیخوامت*

نه اینکه بگی   

     میدونی؟     تو لایق بهتر ازمنو داری

 
شنبه 21 مرداد 1391برچسب:, :: 14:11 :: نويسنده : مسعود

امشب در آرزویم برایت آرزو میکنم

که آرزوی کسی باشی

که آرزویش را داری .....